426
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
یکجور زیبایی مرموز توی دستخط ما خرچنگقورباغهایها هست که فقط خودمان و تعداد کمی از اهل یقین متوجهش میشویم.
427
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
«وَ فَدَيناهُ بِذِبحٍ عظيم»ش کشک بود. چاقو گلوی اسماعیل را برید.
428
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
معلممان تعریف کرده بود «ضحاک باید مغز دو تا آدم را میخورد» و من آن روز تا خانه دویده بودم که ثابت کنم قصه راست نیست، که بقیه طور دیگری برایم تعریفش کنند.
429
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
پرسیدم: «یعنی ممکنه رماتیسم باشه؟» ابرویش را بالا برد و گفت: «حالت خوبش اینه که رماتیسم باشه». بعد، یخبندان شد.
430
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
بیشتر از همهی روزهای زندگیام لازم دارم خدا داشته باشم و هرچقدر دستهایم را بالا میبرم، نمیگیردشان.
405
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
بین آنهمه چیز که میشد بردارم و فرار کنم، قاب عکس بابا را بغل گرفته بودم و پابرهنه بهسمت کوه میدویدم. خانه آتش گرفته بود.
407
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
«خدا خیلی بزرگه» و «باید ببینیم اندازهی خودمون چیکار میتونیم بکنیم» واکنش کلی آدمهای خانهی ماست به قحطی بزرگی که بقیه دربارهاش حرف میزنند. سادهلوحی توی خونمان است؟ بله، به احتمال قوی.
408
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
انگار از ده بلند شده باشم با بقچهی نان و پنیر و قرص ماشین، بعد گم شده باشم توی شلوغی میدان آزادی.
409
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
گفته بودم: «اگه ماهی و میگو جزء گیاها بودن، لابد گیاهخوار میشدم.» با تعجب پرسیده بود: «مگه گیاه نیستن؟»
410
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
از بیرون اینطور به نظر میرسد که خودت را جمع کردهای و ادامه میدهی. اما فقط از بیرون.xa0
412
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
از ترس یک چاه خیلی عمیق که دیو دو سر دارد، راهت را به طرف دیگری کج کنی و همهی عمرت را فقط بدوی که توی آن چاه نیفتی.
413
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
هزارتا کلک را امتحان کرد و خوابش نبرد. برای همین گوسفندها را از آخر به اول ردیف کرد؛ با جزییات دقیق، شبیه تکتک آدمهایی که از نزدیک میشناخت.
414
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 23:20
با اینکه شکسته بود و خشک شده بود و فکر میکرد دیگر درخت نیست، پرندهاش هر سال میآمد پیشش.
387
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
387 گفته بودم «مزههای گس و تلخو بیشتر دوس دارم». خندیده بود و گفته بود «پس کاش یه خرده کمتر مسلمون بودی» و بقیهی چاییاش را سر کشیده بود.چند تا دیوانهی غمگین, آشپزخانه + رقیه خدابنده اویلی|۱۳۹۶/۰۷/۱۲|
388
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
388 باید یک نامهی طولانی بنویسم و چند خط در میان برایت تعریف کنم که چقدر حالم بهتر شده است. از هزارتا قصهی اینجوری، لابد یکیاش را باور میکنی.بقیهاش جایز نیست, نامه, دروغ + رقیه خدابنده اویلی|۱۳۹۶/۰۸/۰۱|
389
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]چقدر ترسناک است که کارهای بدش را هم دوست دارم.
390
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]چیزی که توی لرزش انگشتهایش هست، در جای خالی دندانهای ردیف پایینش.
391
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]باید میتوانستم عوض آن چند تا جعبهی نانبرنجی، تکهای از شهر را با کوهها و آدمهایش توی چمدانم قایم کنم و بیاورم.
392
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]ممنون که به رویمان نمیآورید چقدر لاغر شدهایم و ساکتیم و چشمهایمان دیگر برق نمیزنند. واقعاً خیلی ممنون.
393
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:09
[unable to retrieve full-text content]«و يا من لايحتاج فى قصصهم الى شهادات الشاهدين». منظور؟ «هیچی، فقط خواستم یادآوری کنم».