خوش به حال قسمتی از زمین که تو آنجا بیدار میشوی، پنجرهای که پردهاش را کنار میزنی، آشپزخانهای که چاییات را دم میکنی؛ خوش به حال لبنیاتی سر کوچهات، پلیس آنطرف چهارراه، مشتریهای کافهای که عصرها میروی؛ خوش به حال نیمکتها و درختها و ماشینها.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
کدام امید؟ استخوان را پیش پای سگی پرت کردهای که چند ساعت پیش مرده است.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
چطور کلمه به کلمهاش را زندگی کردیم و به ذهنمان نرسید از قفسهٔ بالای کتابخانه به روی تاقچه بیاوریمش؟ چطور شبیه کتاب قصه به شاهنامه نگاه میکردیم؟
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
خودم را با یک تلهٔ تازه امتحان کردم و گیر افتادم؛ از آن چیزی که خیال میکردم، آلودهتر بودم. از آن چیزی که به نظر بقیه میرسید، خطرناکتر.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
بعد از هر صدای کثافتی که از دور یا نزدیک میآمد، هزار تا پیغام میفرستادیم که «خوبی؟» و تا جوابها یکییکی برسند، هزارپاره میشدیم.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
رفیقم گفت «عشق شبیه یک واکسن، مریضی ضعیفی را به جانت میاندازد تا مرضهای بزرگتر نگیری». بعد، طوری که یعنی خیلی بیخیال و مسلط است، اطراف چشمش را با گوشهٔ آستین پاک کرد و خندید.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
با اطمینان گفت «کلمهها گوشت دارن؛ وقتی یه جاییشونو اشتباه بنویسیم، بدنشون درد میگیره یا خون میآد.» فاطمه، نه ساله.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
برای تو نه؛ برای تصویری که از تو ساخته بودم و میپرستیدمش، دلم تنگ شده است.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
توی آینه زنی را دیدم که قلبش از جا درآمده بود و حفرهٔ روی سینهاش با سنگریزه پر شده بود.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
بند اول انگشت اشارهام تیر میکشد.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
از تو و تسلطی که به موضوع خوابهام داری، میترسم.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری
اولش از بیشتر چیزهای واقعا خوبی که تا به حال دیده بودم، قشنگتر به نظر میآمد اما قلابی بود.
برچسب:
نویسنده: سجاد طاهری