436
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پارهپارهام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازهام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم.
437
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
«وَانْقَطَعَ الرَّجاء» برای بقیهی عمر.xa0
438
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
گوشهی اتاق کوچکت پتو را سفت دورت پیچیدهای و آنطور که دلت میخواهد و شاید کمی سبکت کند، گریه نمیکنی. حق نداری گریه کنی.xa0خانه در محاصره است.
439
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
هر دفعه که به آن خیابان میرسم، تکهای از تنم را ریزریز میکنم و به خاک برمیگردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانهام بود.
440
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
یک روز مچ خودت را کنار بشقاب گل سرخی موردعلاقهات میگیری که عوض هویج و کرفس و بادامزمینی و بقیهی چیزهایی که دوست داشتی، قوطی قرص تویش چیدهای.
441
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
آقای مسن پشت دخل معتقد بود «فقط یه شجریان داریم. اونای دیگر یا نسبت خانوادگی باهاش دارن یا تشابه فامیلی. مثل خورشید و ماه که یکیان».
442
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
سوپ انگشت اشاره، پیشکش برای پادشاه.xa0* رفیقم آن روز گفته بود «اگه افتادی مردی و بلاگفا مثل چند سال پیش ترکید، کجا دنبال آرشیو لعنتیت بگردم؟» و همان روز شروع کردم به بردن چیزهایی که توی بلاگ نوشته بودم
443
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
کاش یک نفر خبر خوبی برایمان بیاورد یا کوچکترین نشانه از خبری که حتی راست نیست اما خوب است.
444
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
کاش توی قصهای زندگی میکردیم که واقعاً غول داشت. اینجا تا چشم کار میکند، طلسم است و چراغ جادوهای قلابی.
445
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 5:06
حتی به نصفِ نصف آن پرودگار «جبار» و «منتقم» و «قوی» هم راضی شدهام؛ اما دیگر نیست.
344
-
تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 7:31
توی آن روزهای سیاه برای رفیقم نوشته بودم: «اگه قرار نیست خوب شه، کاش لااقل راحت شه». چطور توانسته بودم؟
433
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:38
انگار به برق وسط چشمهایمان شلیک کردهاند.
434
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:38
یک نفر که زورش خیلی بیشتر است، بردارد قصهی این روزهایمان را بنویسد. کلمه به کلمه، با اسمهای مستعار و سخت. دربارهی مردمی که سنگ به شکمهایشان بسته بودند و عوض خون، توی رگهایشان زهر جاری بود.
431
-
تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 18:26
یک گور دستهجمعی از این سر تا آن سر نقشه هست که بهنوبت میرویم سرجایمان دراز میکشیم. بیغسل و کفن، بیاحترام و تشییع، بیسنگقبر.
432
-
تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 18:26
از بندxa0اول انگشت اشارهام خجالت میکشم.xa0
421
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
تکهای از بهشت را توی آن پیکان سفید پیدا کردم که رد رنگینکمان را گرفته بود و آرامآرام به سمت دشت میرفت.
422
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
اینطور که برای برداشتن لقمهی توی دهان هم صف کشیدهایم، «کرایه نداری برو. حلالت، نگو ندارم»ش باید قسمتی از یک قصهی خیلی قدیمی باشد.xa0
423
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
رسیده بودم به «قطعت البلاد»ش. تکهپاره و دلتنگ رسیده بودم. دلم میخواست برایش تعریف کنم اینهمه راه را برای چی آمدهامxa0اما یادم نمیآمد.
424
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
یکطور مهربان و متاسفی گفت: «قیمتامون به تومنه هانی» و وقتی خواستم ظرف را به قفسه برگردانم، نیشخند زد. «از رنجی که میبریم» و میبرند.
425
-
تاریخ: 1398/8/7 ساعت: 3:41
هیچچیز اندازهی هدیهای که یک آدم مخصوص، مخصوصِ خودت درست کرده باشد، کیف نمیدهد.