
با زیرپیراهن سفید و کلاه حصیری بلندبلند میخندیدی و آنقدر واقعی کنارم قدم میزدی که تمام صبح بعدش، خوشاخلاق و دلگرم بودم....
ادامه مطلب
انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پارهپارهام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازهام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم....
ادامه مطلب
«وَانْقَطَعَ الرَّجاء» برای بقیهی عمر....
ادامه مطلب
گوشهی اتاق کوچکت پتو را سفت دورت پیچیدهای و آنطور که دلت میخواهد و شاید کمی سبکت کند، گریه نمیکنی. حق نداری گریه کنی.خانه در محاصره است....
ادامه مطلب
هر دفعه که به آن خیابان میرسم، تکهای از تنم را ریزریز میکنم و به خاک برمیگردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانهام بود....
ادامه مطلب
کاش یک نفر خبر خوبی برایمان بیاورد یا کوچکترین نشانه از خبری که حتی راست نیست اما خوب است....
ادامه مطلب
انگار به برق وسط چشمهایمان شلیک کردهاند....
ادامه مطلب
یک نفر که زورش خیلی بیشتر است، بردارد قصهی این روزهایمان را بنویسد. کلمه به کلمه، با اسمهای مستعار و سخت. دربارهی مردمی که سنگ به شکمهایشان بسته بودند و عوض خون، توی رگهایشان زهر جاری بود....
ادامه مطلب
یک گور دستهجمعی از این سر تا آن سر نقشه هست که بهنوبت میرویم سرجایمان دراز میکشیم. بیغسل و کفن، بیاحترام و تشییع، بیسنگقبر....
ادامه مطلب
از بنداول انگشت اشارهام خجالت میکشم....
ادامه مطلب
بیشتر از همهی روزهای زندگیام لازم دارم خدا داشته باشم و هرچقدر دستهایم را بالا میبرم، نمیگیردشان....
ادامه مطلب