خواندن ندارد

متن مرتبط با «43» در سایت خواندن ندارد نوشته شده است

543

  • نیلوبلاگ

    با زیرپیراهن سفید و کلاه حصیری بلندبلند میخندیدی و آنقدر واقعی کنارم قدم میزدی که تمام صبح بعدش، خوشاخلاق و دلگرم بودم....

    ادامه مطلب
  • 436

  • نیلوبلاگ

    انگار با یک چاقوی کند افتاده باشند به جانم. پارهپارهام کنند، خون تمام زمین را بپوشاند، جنازهام بو گیرد؛ اما هنوز زنده باشم....

    ادامه مطلب
  • 437

  • نیلوبلاگ

    «وَانْقَطَعَ الرَّجاء» برای بقیهی عمر....

    ادامه مطلب
  • 438

  • نیلوبلاگ

    گوشهی اتاق کوچکت پتو را سفت دورت پیچیدهای و آنطور که دلت میخواهد و شاید کمی سبکت کند، گریه نمیکنی. حق نداری گریه کنی.خانه در محاصره است....

    ادامه مطلب
  • 439

  • نیلوبلاگ

    هر دفعه که به آن خیابان میرسم، تکهای از تنم را ریزریز میکنم و به خاک برمیگردانم. به خاک خیابانی که یک روز خانهام بود....

    ادامه مطلب
  • 443

  • نیلوبلاگ

    کاش یک نفر خبر خوبی برایمان بیاورد یا کوچکترین نشانه از خبری که حتی راست نیست اما خوب است....

    ادامه مطلب
  • 433

  • نیلوبلاگ

    انگار به برق وسط چشمهایمان شلیک کردهاند....

    ادامه مطلب
  • 434

  • نیلوبلاگ

    یک نفر که زورش خیلی بیشتر است، بردارد قصهی این روزهایمان را بنویسد. کلمه به کلمه، با اسمهای مستعار و سخت. دربارهی مردمی که سنگ به شکمهایشان بسته بودند و عوض خون، توی رگهایشان زهر جاری بود....

    ادامه مطلب
  • 431

  • نیلوبلاگ

    یک گور دستهجمعی از این سر تا آن سر نقشه هست که بهنوبت میرویم سرجایمان دراز میکشیم. بیغسل و کفن، بیاحترام و تشییع، بیسنگقبر....

    ادامه مطلب
  • 432

  • نیلوبلاگ

    از بنداول انگشت اشارهام خجالت میکشم....

    ادامه مطلب
  • 430

  • نیلوبلاگ

    بیشتر از همهی روزهای زندگیام لازم دارم خدا داشته باشم و هرچقدر دستهایم را بالا میبرم، نمیگیردشان....

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده