خواندن ندارد

متن مرتبط با «2 days» در سایت خواندن ندارد نوشته شده است

620

  • نیلوبلاگ

    620خودم را با یک تلهٔ تازه امتحان کردم و گیر افتادم؛ از آن چیزی که خیال می‌کردم، آلوده‌تر بودم. از آن چیزی که به نظر بقیه می‌رسید، خطرناک‌تر....

    ادامه مطلب
  • 622

  • نیلوبلاگ

    622بعد از هر صدای کثافتی که از دور یا نزدیک می‌آمد، هزار تا پیغام می‌فرستادیم که «خوبی؟» و تا جواب‌ها یکی‌یکی برسند، هزارپاره می‌شدیم....

    ادامه مطلب
  • 625

  • نیلوبلاگ

    625رفیقم گفت «عشق شبیه یک واکسن، مریضی ضعیفی را به جانت می‌اندازد تا مرض‌های بزرگ‌تر نگیری». بعد، طوری که یعنی خیلی بی‌خیال و مسلط است، اطراف چشمش را با گوشهٔ آستین پاک کرد و خندید....

    ادامه مطلب
  • 582

  • نیلوبلاگ

    توی آینه زنی را دیدم که قلبش از جا درآمده بود و حفرهٔ روی سینهاش با سنگریزه پر شده بود....

    ادامه مطلب
  • 562

  • نیلوبلاگ

    از سفری که رویایم بود بروم و اگر میرفتم، لابد حالم بهتر میشد جا ماندم؛ چون پولش را نداشتم. بعد برای انتقام، از صفحهٔ تکتک تورهایی که عضوشان بودم بیرون آمدم و خبرنامههایشان را بستم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • 552

  • نیلوبلاگ

    توی سیاهچالی افتادهام که به نظرم میآید تمام گودالهای قبل قسمتهایی از بهشت بودند و قدرشان را نمیدانستم....

    ادامه مطلب
  • 542

  • نیلوبلاگ

    به باریکهٔ نوری چنگ انداختم که یک روز توی قلبم بود. برای آدمها امید خواستم و رویاهای بزرگ. همان چیزهایی که ندارمشان. دیگر ندارمشان....

    ادامه مطلب
  • 532

  • نیلوبلاگ

    تجارت زیرزمینی «سوراخ موش»....

    ادامه مطلب
  • 525

  • نیلوبلاگ

    استخوان دیگری لای استخوان توی گلویم گیر کرده است....

    ادامه مطلب
  • 526

  • نیلوبلاگ

    انگار کسی شیشهٔ عطرت را خالی کرده باشد روی فرشها و پردهها و سرامیکها....

    ادامه مطلب
  • 527

  • نیلوبلاگ

    گفتم: «شاید یک زن تیر آخر را به طرفش شلیک کند». گفت: «باید یک زن شلیک کند»....

    ادامه مطلب
  • 521

  • نیلوبلاگ

    نکند آنقدرها که توی کتابت گفتهای، قوی نباشی. نکند تو را هم به زنجیر کشیده باشند. نکند، نکند مرده باشی....

    ادامه مطلب
  • 522

  • نیلوبلاگ

    زنی لابهلای تاروپود روسریام ضجه میزند که من نیستم....

    ادامه مطلب
  • 520

  • نیلوبلاگ

    با پایی که از زانو قطع شده است، به طرفت میدوم. با دستی که آرنج و بازو ندارد، بغلم کن....

    ادامه مطلب
  • 472

  • نیلوبلاگ

    هنوز اسمت با یک نقطه قبلش، اولین شمارهی توی گوشیام است....

    ادامه مطلب
  • 462

  • نیلوبلاگ

    کاش موهایم آنقدر فرفری و محکم بود که پرندهای تصمیم میگرفت بالای سرم زندگی کند....

    ادامه مطلب
  • 442

  • نیلوبلاگ

    سوپ انگشت اشاره، پیشکش برای پادشاه.* رفیقم آن روز گفته بود «اگه افتادی مردی و بلاگفا مثل چند سال پیش ترکید، کجا دنبال آرشیو لعنتیت بگردم؟» و همان روز شروع کردم به بردن چیزهایی که توی بلاگ نوشته بودم ...

    ادامه مطلب
  • 432

  • نیلوبلاگ

    از بنداول انگشت اشارهام خجالت میکشم....

    ادامه مطلب
  • 421

  • نیلوبلاگ

    تکهای از بهشت را توی آن پیکان سفید پیدا کردم که رد رنگینکمان را گرفته بود و آرامآرام به سمت دشت میرفت....

    ادامه مطلب
  • 422

  • نیلوبلاگ

    اینطور که برای برداشتن لقمهی توی دهان هم صف کشیدهایم، «کرایه نداری برو. حلالت، نگو ندارم»ش باید قسمتی از یک قصهی خیلی قدیمی باشد....

    ادامه مطلب
  • جدیدترین مطالب منتشر شده