
620خودم را با یک تلهٔ تازه امتحان کردم و گیر افتادم؛ از آن چیزی که خیال میکردم، آلودهتر بودم. از آن چیزی که به نظر بقیه میرسید، خطرناکتر....
ادامه مطلب
622بعد از هر صدای کثافتی که از دور یا نزدیک میآمد، هزار تا پیغام میفرستادیم که «خوبی؟» و تا جوابها یکییکی برسند، هزارپاره میشدیم....
ادامه مطلب
625رفیقم گفت «عشق شبیه یک واکسن، مریضی ضعیفی را به جانت میاندازد تا مرضهای بزرگتر نگیری». بعد، طوری که یعنی خیلی بیخیال و مسلط است، اطراف چشمش را با گوشهٔ آستین پاک کرد و خندید....
ادامه مطلب
توی آینه زنی را دیدم که قلبش از جا درآمده بود و حفرهٔ روی سینهاش با سنگریزه پر شده بود....
ادامه مطلب
از سفری که رویایم بود بروم و اگر میرفتم، لابد حالم بهتر میشد جا ماندم؛ چون پولش را نداشتم. بعد برای انتقام، از صفحهٔ تکتک تورهایی که عضوشان بودم بیرون آمدم و خبرنامههایشان را بستم. بخوانید...
ادامه مطلب
توی سیاهچالی افتادهام که به نظرم میآید تمام گودالهای قبل قسمتهایی از بهشت بودند و قدرشان را نمیدانستم....
ادامه مطلب
به باریکهٔ نوری چنگ انداختم که یک روز توی قلبم بود. برای آدمها امید خواستم و رویاهای بزرگ. همان چیزهایی که ندارمشان. دیگر ندارمشان....
ادامه مطلب
تجارت زیرزمینی «سوراخ موش»....
ادامه مطلب
استخوان دیگری لای استخوان توی گلویم گیر کرده است....
ادامه مطلب
انگار کسی شیشهٔ عطرت را خالی کرده باشد روی فرشها و پردهها و سرامیکها....
ادامه مطلب
گفتم: «شاید یک زن تیر آخر را به طرفش شلیک کند». گفت: «باید یک زن شلیک کند»....
ادامه مطلب
نکند آنقدرها که توی کتابت گفتهای، قوی نباشی. نکند تو را هم به زنجیر کشیده باشند. نکند، نکند مرده باشی....
ادامه مطلب
زنی لابهلای تاروپود روسریام ضجه میزند که من نیستم....
ادامه مطلب
با پایی که از زانو قطع شده است، به طرفت میدوم. با دستی که آرنج و بازو ندارد، بغلم کن....
ادامه مطلب
هنوز اسمت با یک نقطه قبلش، اولین شمارهی توی گوشیام است....
ادامه مطلب
کاش موهایم آنقدر فرفری و محکم بود که پرندهای تصمیم میگرفت بالای سرم زندگی کند....
ادامه مطلب
سوپ انگشت اشاره، پیشکش برای پادشاه.* رفیقم آن روز گفته بود «اگه افتادی مردی و بلاگفا مثل چند سال پیش ترکید، کجا دنبال آرشیو لعنتیت بگردم؟» و همان روز شروع کردم به بردن چیزهایی که توی بلاگ نوشته بودم ...
ادامه مطلب
از بنداول انگشت اشارهام خجالت میکشم....
ادامه مطلب
تکهای از بهشت را توی آن پیکان سفید پیدا کردم که رد رنگینکمان را گرفته بود و آرامآرام به سمت دشت میرفت....
ادامه مطلب
اینطور که برای برداشتن لقمهی توی دهان هم صف کشیدهایم، «کرایه نداری برو. حلالت، نگو ندارم»ش باید قسمتی از یک قصهی خیلی قدیمی باشد....
ادامه مطلب